سلام

امروز بیش از ۶ سال است که در این دفتر نوشته ام  ... روزهای اول بر این باور بودم که هریک از ما اگر بار داریم که حرفی برای گفتن داریم بجای آنکه در گوش این و آن بگوییم باید در صفحات دفتری بنویسیم که همه بتوانند ببینند و قضاوت کنند حتی خاطرم هست که به دوستانی گفتم امروز نوشتن به زبان فارسی در عرصه اینترنت خدمتی است بزرگ به فرهنگی که همگی وامدار آن هستیم ... گفتم نوشتن از باورها و عقایدمان تکلیفی است حداقلی که همه به انجام آن باید همت کنیم ... 

از آن سالها تا امروز من هم تا توانستم نوشتم البته نه تنها دراینجا که به ضرورت ناچار شدم دفاتر دیگری بازکنم ولی نامی از خود در آنها ننویسم تا شاید آزادانه تر بگویم و بنویسم ... ولی خدای بزرگ حمایت خود را در حق من تمام نمود و من در این راه توفیقات خوبی یافتم ...

گروه زیادی از اطرافیان و بستگانم به این روش تشویق شدند و امروز با خواندن نوشته هایشان بر خود میبالم که نوشتن در اطراف من به زینتی بی بدیل بدل شده و دوستدارانی یافته است.

فرزندانم را نیز در این راه تشویق کرده و میکنم . گاه وبی گاه به بهانه ای آنها را به نوشتن وامیدارم  وامید بسته ام که این سنت در خاندان من پایدار بماند .

غرض از این نوشتار تاکید مجدد بر تکلیف نوشتن بود و اعلام نشانی صفحه جدید که به ضرورت زیستن در دنیای بیرون ایران ایجاد شده است و بنا بر باورم تلاش کرده ام ومیکنم که از زبان فارسی و انگلیسی هر دو بهره بگیرم تا گفتنی ها را بگویم و بنویسم  والبته ر این راه همراهی همسرم و فرزندانم مرا دلگرم تر کرده و میکند .

نشانی جدید : http://www.kachooee.com   جایی که همه با هم به انتظار چشمان شما میمانیم .

دوستدار شما

محسن کچویی

خرداد ۱۳۹۰  امارات

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط محسن کچویی | نظرات()

الان مدت هاست که برات ننوشتم ... میدونم میشنوی که من خیلی ازت حرف میزنم با همه ولی  اینم میدونم که دوست داری برات بنویسم ... دوست داری ازت بنویسم .... اون سالهای آخر همش بهت میگفتم یه روز باید بشینیم حرفهایی رو که تا اون موقع بهم نگفته بودی برام بگی منم بنویسم ... چه زود دیر شد ... هیچوقت فکر نمیکردم خدا تو رو هم از من بگیره

همیشه به خودم میگفتم خدا حالا که پدرم رو از من گرفته مادرم رو نمیگیره ... یادمه بارها حتی از فکر ش هم گریه کردم ... اون روزها که هنوز نرفته بود ی...

 

راستش هر سال ایام شهادت حضرت زهرا (س) که میشه ... هروقت روضه هایی رو که میگه مادر ، مادر ، میشنوم جیگرم آتیش میگیره ... هنوز مث یه بچه دوست دارم برات گریه کنم ... فریاد بزنم ... اسمت و بگم ... این روزها فرصتی میشه همیشه که من دوباره یادم بیاد :

مادر ندارم ...

همین روزها همسرم ازم میپرسید چرا اینقدر تو زندگی مادرت لحظه هایی هست که تو هنوز ازش خبری نداری  ... چرا اونهایی که هنوز زنده ان و مامانتو میشناسن نمیان خاطراتشونو ازش برات بگن ...

گفتم راستش فکر میکنم همه شون حق دارن یه جورایی باید یاد روزهایی بیفتن که هیچکدوم وظیفه شونو انجام ندادن ... یاد روزهایی میفتن که هرکدوم به بهانه ای یه زن تنها رو تنها تر گذاشتن ... تا تو غربت با بچه اش یا با دوتا بچه اش خودش باشه و خودش و خودش .

هر کدوم هم اون روزها برای کارشون دلایلی داشتن ... که امروز دیگه کاربرد نداره ... حتی ارزش اینو نداره که برای من یا بچه هاشون ازش حرف بزنن و بگن که چرا خواهرشونو ... زن برادرشونو ... عروسشونو ... دخترشونو تنها گذاشتن ... چرا من هنوز که هنوزه صحنه هایی تو خاطرمه که ما تنها بودیم ... تو لحظه هایی که همه با هم بودن ... چرا ما اونجوری زندگی کردیم .... چرا من کودکی و نوجوانی ام پر از دردهایی است که هنوز هم تازه اس.

 گفتم فکر کنم اون روزها نمیتونستن تفاوت اونو با خودشون ببینن و قبول کنن ... فکر کنم باورشون نمیشد چطور یه نفر میتونه تمام وجودشو وقف خدا کنه ... چطور یه نفر میتونه نماد صبر و صبوری و مظلومیت و قدرت باشه ...

هر کدوم سعی کردن که با رفتارهاشون یه جورایی بگن نه خیلی هم مهم نیست که اون چه تفاوتی با بقیه داره ... نه خیلی هم کار بزرگی نکرده یا نمیکنه ... اونهم یکی از همه است مگه چه فرقی داره ؟ سعی کردن حتی یه جورایی اونو تحقیر کنن ... یه جورایی نداشته های اونو به رخش بکشن ... سعی کردن با تحقیر اون در برابر خودش و با تکریم اون مقابل ما ... هم ما ( من و خواهرم ) رو حفظ کنن برای خودشون هم به مادرم بفهمونن که اون هیچ نیست .

من بارها دیده بودم که خیلی ها جلوی ما با اون یه رفتاری داشتن و در غیاب ما و بخصوص من ، یه رفتار دیگه ...

ولی خدا تفاوت اون با بقیه رو تو نحوه شهادتش به همه نشون داد ... در چطور از دنیا رفتنش بقیه فهمیدن که نه اون یه فرقی با همه داشته ... اون یه جوری رفت که همه جا موندن ... حتی اونهایی که خیلی ادعای بیشتر داشتن و دارن ...

آدم اینجوری باید از دنیا بره تا عزتش بخوره تو چشم بقیه ... آدم باید عاقبتش به خیر باشه ... آدم باید عزیز از دنیا بره ...

که تو بودی ... تو با شجاعت سختی های روزگار رو به جون خریدی تا تکلیفت زمین نمونه ... تا با مظلومیت در کنار همه اونهایی که مدعی بودن زندگی کردی با مناعت طبع از کنار همه اونها گذشتی و عاقبت با پیشونی خونی و مرگ ناگهانی ات رفتی تا همه بفهمن که برای انجام تکالیفشون همیشه که فرصت ندارن ...

خوش به حالت که هنوز هم با اینکه سالها از رفتنت میگذره با چشمهای پر اشک ازت مینویسم و بهت فکر میکنم   ... خوش به حالت که میشه ازت با افتخار گفت و نوشت .

خوش به حالت که رفتنت مثل بودنت به آدم جون میده ... حس میده ... انگار که هنوز هستی ... انگار که هنوز کنارمی ...

مادر شجاع و مظلوم من ....

نگارش در تاريخ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط محسن کچویی | نظرات()
مازنده به آنیم که آرام نگیریم... - درد های معلم
درد های معلم

هیچوقت فکر نمیکردم یه روز در منطقه ای کار کنم که بچه های اون منطقه هر روز با یک مشکل جدی روبرو باشند. برای من که یکدونه دختر مامان بودم وعین 12 سال که نه ، 15 سال تحصیلم که مامان بود.........در کمال آرامش و آسایش گذشت ،خیلی عجیبه که شاگردی داشته باشم با یک پدر علیل که یکساله از بالای کوره پز خانه افتاده و مدام بیمارستانه ، وهرروز در جمع هشت نفره خواهرها وبرادرهاش اتفاق تازه ای می افته ! دیروز پرسیدم چرا مادرت به مدرسه نمیاد ! گفت رفته بیمارستان پیش اون برادرم که چاقو خورده !! معلوم شد برادره بعد از مدرسه رفته حرم سفره بفروشه ( دم یکی از ورودیهای حرم حضرت معصومه همیشه یک عده سفره میفروشند )که دونفر میان با زور توپ سفره رو بگیرن ،او هم مقاومت میکنه و..... این تازه دوتا از مشکلات این دختره ...........هنوز هم باور اینهمه مشکل برام سخته. بعد از شش ماه ،امروز قراره بچه ها رو ببریم اردو. هزینه اردو حدود 12000 تومان شد. از 16 نفر ،5 نفر میان ! البته همه مشکل پول ندارن، دیشب یکی از بچه ها تماس گرفت که من نمیتونم بیام ،معده ام ناراحته.....هرچند پولش رو پرداخته. من که میدونم این بهانه است. شنیده بودم که پدرش جانبازه وگاهی موجی میشه،این رو مسئول طرح پراکنده شاهد گفت وقتی که فهمیدم این دختر نمیخواد از امکانات ایثارگری پدرش استفاده کنه ،تنها برادرش هم یا کنج خونه میشینه یا اگر بیرون بره ،تاچند روز برنمیگرده .... ناراحتی معده بهانه است. او نمیخواد مادرش رو تو این شرایط تنها بگذاره .... من جلوی او ....زهرا..... کم آوردم


نگارش در تاريخ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط محسن کچویی | نظرات()
عادت ها جزء غیر قابل انکار شخصیت ما هستند ، اگر از کودکی که هنوز شخصیت  افراد شکل نگرفته است  پدر و مادر رفتار فرزندانشان را رصد کنند و با آنها  در مورد اشتباهات رفتاری گفتگو کنند  شاید هیچ عادت زشتی در آدم ها شکل نگیرد . من از آنجمله پدرانی هستم که با همراهی همسرم رفتار فرزندانم را زیر نظر دارم و سعی میکنم کوچکترین رفتار اشتباه آنها  را ببینم و به آنها گوشزد کنم . گاهی این کار از من و همسرم انرژی زیادی میگیرد ولی به احترام مسيولیتی که پذیرفته ایم تا امروز کوتاهی نکرده ایم


گفتگو های ما و فرزندانمان در این رابطه گاهی شنیدنی است  و من تلاش خواهم کرد تا از این تجربه تربیتی با شما سخن بگویم

 ما در اولین گام روزهای جمعه صبح را به حرف زدن و گفتگوی خانوادگی اختصاص داده ایم و تا امروز شاید ۱۰ هفته است که با هم گفتگو میکنیم  و از هر دری سخنی میگوییم و میشنویم


شاید نکته اصلی همین میگوییم و میشنویم باشد


 


   


نگارش در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط محسن کچویی | نظرات()



عید عید عید …
بازهم آمد ….
یک سال دیگر …
سالی که آمدنش را همه جشن میگیریم و کسی از سالی که رفت نه یادی میکند و نه سراغی میگیرد … سالی که مثل همین سال جدید چقدر مشتاق آمدنش بودیم  ….
آمد و رفت
و ما گوئی همان که بودیم هستیم … 

معلمم (که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش)  هر سال برای ما کارت تبریکی میفرستاد که با دست خط خودش در آن نوشته بود :

بهار رستاخیز طبیعت است ، هشدار که در این بیدارباش عالمگیر خواب نمانی …


امسال به فرزندانم گفتم ، فرصت زندگی در دنیا فرصت اندکی است ، به آنها گفتم مثال فرصت زندگی در دنیا مثل فرصتی است که به شما آنهم فقط برای یکبار بدهند تا هر چه میتوانی  سکه های طلا برداری  ، فرصتی محدود مثلا یک ساعت ! چطور ممکن است در این یک ساعت از جمع کردن سکه های طلا دست برداری و فرصتت را بیهوده از دست بدهی ... چگونه ممکن است که با غفلت و بستن چشم به جای سکه های طلا ، سنگ ریزه های بی ارزش جمع نمایی ؟  فرصتت را به همنشینی با کسانی ببازی که نه خود قصد جمع کردن سکه های طلا دارن و نه تورا مجال اینکار میدهند.  

این ۶۰ دقیقه مثالی از عمر ماست که هر دقیقه اش سالی است و هر ثانیه اش یک روز. چگونه ممکن است کسی که دقیقه های این ساعت با ارزش را ازدست داده و به هدر داده خوشحال باشد؟

 

برای آنها از نظام شخصیت آدمها گفتم . گفتم همه ما برای خوراکمان نظام و قاعده ای داریم . و از همین روست که غذای اهل چین بعنوان نمونه برای ما گاهی خوشایند که نیست گاهی تهوع آور هم هست .

برای پوششمان نظام داریم ، از این روست که لباس مردمان هند را برای خود زیبا نمی شماریم و حاضر نیستیم آنرا به تن کنیم .

برای مشام و بویایی مان نظام و قاعده داریم ، چنانچه هر عطری را خوشبو و قابل استشمام نمیدانیم .

ولی چگونه است که برای دیدنی ها و شنیدنی ها چنین وسواس و دقتی نداریم . گوش و چشم از آن جهت که درگاه ورودی به ذهن و غقل و احساس ما هستند ، دقت نکردن در نحوه استفاده از آنها به مراتب آسیب زننده تر و مخرب تر است . چرا که غذای فاسد با دارو درمان میشود ، بوی نا مطبوع از حافظه مشام میرود ولی شنیدنی و دیدنی گاهی یک عمر در روح ما اثر به جا میگذارد.

امید بسیار بسته ام که حرف زدن ، گفتن و شنیدن میان من و آنها سرانجامی خوش بیاورد . امسال برای عید به آنها یک حافظه کوچک هدیه کردم که در آن کلام حافظ شیرازی بود و صداو تصویری از خودم ، بجای نوشتن که رسم همیشه گی ام بود ،.

و فالی زدم به حافظ در سحرگاه تحویل سال که گفت :

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی            آن شب قدر که این تازه براتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب              مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

....

 

نگارش در تاريخ دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط محسن کچویی | نظرات()
درباره وبلاگ

حرف اول همیشه ساده نیست ، همیشه حرف زدن با آدمهایی که نمی شناسمشان برایم جالب بوده است همیشه دوست داشتم با آدمهایی که نمی شناسم آشنا بشوم .... دنیای تازه آدمهای تازه همیشه آنی نبوده است که گمان میکردم ... گاهی خیلی بدتر گاهی خیلی بهتر ... اما همیشه نیمه پر آدمها مرا به خود جذب کرده است و بدنبال خود کشیده است ... آدمهایی مثل تو که از امروز دوست منی ، همراه من ... سلام ، هرکه هستی ، دوست تازه من ...
پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
صفحات جانبي
پيوند ها
Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir


قالب وبلاگ